close
تبلیغات در اینترنت
الــهـام...

پسـر یـخـی
                                                                         «الـهآم»  از دبیرستان که بیرون اومدیم شمیم گفت:الهام موافقی به کافی شاپ بریم؟گفتم:کافی شاپ!!؟گفت آره آره مگه بده؟اخمی کردم گفتم:با…
           


    
تبلیغات
نظر سنجی
کدام موضوعات وبلاگ را بیشتر دوست دارید؟





لینک دوستان
پيوندهای روزانه

                                                                         «الـهآم» 

از دبیرستان که بیرون اومدیم شمیم گفت:الهام موافقی به کافی شاپ بریم؟گفتم:کافی شاپ!!؟گفت آره آره مگه بده؟اخمی کردم گفتم:با کلاس ما نمیخوره به کافی شاپ بریم.چرت نگو بیا بریم گفت:نه به یه بار امتحانش می ارزه.گفتم:سربه سرم نزار شمیم!اگر بردارم مرا ببینه پوستمو میکنه!میدونی که اون خیلی متعصبه شمیم! اما دست بردار نبود.به شوخی گفت:برادرت غلط میکنه که حرف بزنه.تازه مگه اومدن به کافی شاپ خلافه؟خلاصه اونقدر گفت و گفت تا راضی شدم با او به کافی شاپ که سر راهمون بود برم.فضای نیمه تاریک اونجا با میزهای دایره ای شکا برایم جالب بود.پسر جوان و مؤدبی که پشت پیشخوان ایستاده بود با دیدن ما تعارف کرد که پشت یکی از میزها بشینیم.نشستیم و سفارش دو تا قهوه دادیم.یواشکی به شمیم گفتم:من پول ندارما گفت:میدونم مهمان من هستی.غمت نباشه.بزار یه بارم شده ادای بچه پولدارارو در بیاریم.

یکی از انکشتاش رو توی دستم گرفتم و فشار دادم و گفتم:اگه پدر بیچاره ات بفهمه که پولاشو چظوری خرج میکنی که دمار از روزگارت در میاره! بنده خدا صبح تا شب کارگری میکنه تا چندرغاز در بیاره.اونوقت تو...انگشتش رو از دستم کشید بیرونو گفت:حوصله داریاا.بزار قهوه مونو بخوریم.کوفتمون نکن!خندیدمو گفتم:آخه فقط همین نیست.کفش و لباس رنگ به رنگ...گفت خوب چه اشکالی داره!؟من دوست ندارم کسی فکر کنه من بی پولم.پیش خدمت اومد و دو فنجون قهوه روی میز گذاشتو شکر دان رو هم کنارش دو قاشق مربا خوری بود.

منم شکر توی فنجون قهوه ام ریختم و اون رو به هم زدم.اولین جرعه رو که میخواستم بچشم نگاهم به پسر جوانی افتاد که پشت میز روبه رو من نشسته بود.زود نگاهمو دزدیدم!اون هم سرش رو پایین انداخت.جوان محبوبی به نظر میرسید.قهوه رو که خوردیم و میخواستیم از کافی شاپ بیرون بیایم دوباره نگاهمون به تلاقی کرد.که یهو فلبم شروع به تپیدن کرد!چنین احساسی رو تا به حال تجربه نکرده بودم!شمیم که متوجه تغییر حالم شده بود تا نزدیکی های خانه سؤال پیچم کرد:که چی شد؟چرا سرخ شدی؟گفتم:هیچی نگرانم اگر کسی ما رو دیده باشه و به برادرم بگه...شمیم گفت:حرف مفت نزن بگو چرا یه دفه حال و هوات فرق کرد!؟گفتم:چیزی نیست.هرچی گفت و پرسید جواب پرت و بلا دادم تا بالاخره به خونمون رسیدیم و از هم خدافظی کردیم.تا شب حال و حوصله و حواس درست و حسابی نداشتم.یه جوری شده بودم.مدام به فکر اون بودم.در نگاش خیلی حرفا بود.

دلم میخواست بیشتر ازش بدونم.اما خودم رو قانع کردم که همه چیز در یه لحظه اتفاق افتاد و دیگه اتفاق نخواهد افتاد.چون نه اون آدرسی از من داشت.نه من اون رو میشناختم!صبح که از خواب بیدار شدم تنم به شدت درد میکرد.انگار ساعتا یه بار سنگین رو جابجا میکردن!

اگر دست خودم بود به مدرسه نمیرفتم و تا ظهر میخوابیدم.با بی میلی کلاسور کهنه مو زیر بغل زدمو از در خونه که میخواستم بیرون برم.که مادرم گفت کجا؟بازم بدون صبحونه میخوایی بری؟بعد لقمه ای نان و پنیر دستم داد و گفت:توی راه بخور وگرنه ضعف میکنی!با اکراه لقمه رو گرفتم.کفشم رو پوشیدم و با عجله از خونه زدم بیرون.توی مدرسه هم از بچه ها فاصله گرفتم.شمیم اومد پیشمو گفت:جنی شدی الهام!؟گفتم:سربه سرم نزار شمیم.بزار به حال خودم باشم.مدرسه که تعطیل شد ترجیح دادم تنها به خونه برم!

میخواستم توی راه فکر کنم و هنوز دویست سیصد متر از مدرسه بیشتر دور نشده بودم که اون پسر رو دیدم!! کنار درخت ایستاده بود.دوباره همون حالت دیروزی بهم دست داد.میخواستم از کنارش دورشم که... نامه ای رو به طرفم گرفت و گفت:نمیتونم اینجا صحبت کنم.همه چیز رو تو نامه نوشتم.

مرده بودم که نامه رو بگیرم یا نه!اگر آشنایی منو میدید و به خانوده ام میگفت چی!؟قلبم به من فرمان میداد که نامه رو از دستش بگیرم.و بالاخره سریع ازش گرفتم و لای کلاسورم گذاشتم و راه افتادم مثل بید میلرزیدم و همه ی این ماجرا بین ده بیست ثانیه اتفاق افتاده بود.اما چنان خیس عرق شده بودم که انگار چندین کیلومتر دویده بودم! حال عجیبی داشتم.به خونه که رسیدم توی انباری رفتم و شروع به خوندن نامه کردم و در نامه نوشته بود.

سلام:اسم شما رو نمیدونم چون بیشتر از یه بار همدیگرو ندیدیم که با این دفه که نامه رو ازم گرفتید میشه دوبار.دیروز وقتی در کافی شاپ نگاهم به نگاه شما برخورد! آتشی در درونم برپا شد.آتشی که هنوز شعله وره.من احساس میکنم شما همون دختر ایده آلی هستید که من به دنبالش میگشتم.دانشجو کاردانی هستم و خدمت سربازی رو هم انجام دادم.خانواده ثروتمندی دارم.خداروشکر مشکل مالی ندارم و برام مهم نیست که شما چقد سواد دارید و وضعیت مالی خانوده تون چطوره! فردا که از اینجا رد میشید شماره و تلفن یا آدرس رو به من بدید تا با خانواده ام به خواستگاری بیام.

خوشحالم باورم نمیشد دوست داشتم فریاد بزنم و به همه بگم که چقدر حرف دل مرا زده بود..پس اون از دیروز تا الان حال منو داشته!با خودم گفتم الهام باید سنگین رنگین  باشی.مبادا شماره تلفن و آدرست رو به او بدی.بعد خندم گرفت ما که تلفن نداشتیم!تا صبح روز بعد هزاران فکر راه های مختلف به ذهنم رسید و عاقبت تصمیم گرفتم بهش جواب مثبت بدم.بعد از ظهر که از مدرسه تعطیل شدم باز هم تنها به طرف خونه رفتم و شمیم رو که اسرار داشت با من بیاد با کلک از سرم باز کردم.اون که هنوز اسمش رو نمیدونستم کنار همون درخت ایستاده بود.وقتی میخواستم از کنارش رد بشم نامه رو که شب قبل براش نوشته بودم به دستش دادم.تو نامه نوشته بودم که..چرا اسمتون رو ننوشته بودید؟اسم من الهام.میتونید به خواستگاری بیاید.چون از دوستیای خیابانی اصلا خوشم نمیاد.موقع خواستگاری حرفامون رو میزنیم.پدرم کارگرست و تقریبا زندگی فقیرانه ای داریم.اینم آدرسمون...

این نامه رو بعد از چندبار نوشتن و پاره کردن پاک نویس کرده بودم و دلم میخواست همون لحظه میموندم و عکس العمل اون رو بعد از خوندن نامه میدیدم.سه روز گذشت و هیچ خبری ازش نشد.دیگه کنار درخت نمی ایستاد.حالم گرفته شده بود.حدس میزدم بخاطره اینکه فقیرم عقب کشیده!انتظار چنین برخوردی رو نداشتم.میتونستم به دروغ چیزایی رو بنویسم که وجود خارجی نداشت ولی آخرش که چی!؟اینطور بهتره پس اون از من دل کنده بود.خب معلومه یه پسر ثروتمند و جذاب به خواستگاری یه دختر فقیر بیاد فقط مخصوص فیلم های هندیه.کم کم داشتم فراموش میکردم این ماجراهارو که دوباره سرو کله اش پیدا شد.

غمگین بود.به جای اینکه نامه به من بده.همونطور که من داشتم میرفتم با من شانه به شانه راه افتاد.متأسفم دیر شد. پدرو مادرم مخالف ازدواج ما هستن!میگن ما از لحاظ خونوادگی به هم نمیخوریم!اشک تو چشمام جمع شد بهش گفتم:خب راست میگن بهتره منو فراموش کنی.بغض گلوشو گرفت!جواب داد:نمیتونم.به نظر من پول و ثروت اهمیتی نداره راضی شون میکنم.قول میدم صبرکنید.فقط شما هنوز منو میخواید؟منم که واقعا دوستش داشتم و وقتی کنارم قدم بر میداشت احساس زندگی بهم میداد.با صدایی لرزان بهش گفتم آره.اونم گفت حداکثر تا یه ماه درست میکنم وقتی با خوشحالی داشت میرفت بهش گفتم من اسمت رو هنوز نمیدونم گفت اسمم امـیـره.

بعد یه ماه خبر جالبی به من داد: گفت اونارو راضی کردم به پدر و مادرت بگو آماده باشن.میخوایم برای خواستگاری بیایم.قبل از اون مادرم میخواد تو رو ببینه.نمیدونستم چی بگم!از شادی داشتم پرنمیدونم بال در میوردم.چند روز بعد با مادرش در یکی از پارکا قرار گذاشتم.زن متشخص و مهربونی بود.منو تو آغوش گرت و بوسید و بعد گفت: ببین دخترم!تو هیچ عیب و ایردای نداری.امیر خیلی ازت تعریف میکنه اما ازدواج شما دوتا عاقبت خوبی نداره.ما برای امیر که پسر بزرگمون هست نقشه های زیادی داریم.از لحاظ خانوادگی هم فاصله زیادی بین ماست. جا خوردم!!! چرا این حرفارو زد؟مگه قرار نبود به خواستگاری من بیان!؟ پس برای دلخوشی امیر اون حرفارو زده بودند!! از من چی میخواید؟ سه تا بسته های اسکناس صد هزار تومنی از توی کیف دستش بیرون اورد.گفت: این رو بگیر و خودت رو کنار بکش!به امیر بگو دوستش نداری.دستش رو پس زدم و گفتم:پول لازم نیست!درسته من فقیرم اما...گفت:معذرت میخوام دخترم قصد توهین نداشتم.میدونی امیر احساساتی شده.صدتا دختر پولدار حاضرند رن امیرشن.

مادر امیر همه چیو با پول میسنجید.اشکام سرازیر شد.درحالی که از اون دور میشدم گفتم:نگران نباشید به او جواب منفی میدم.روز بعد که امیر رو دیدم گفتم: میخوام حقیقت رو بهت بگم.پرسید چه حقیقتی؟تند گفتم از تو خوشم نمیاد از قیافه ات متنفرم.تو یه بچه پولدار لوس و ننر هستی...امیر گیج شده بود و با ناباوری به دهانم چشم دوخته بود.و هیچی نمیگفتم و من متکلم وحده شده بودم!دوست ندارم به خواستگاریم بیایی.امیر بغض کردو گفت:این حرف آخرته؟گفتم:آره دیگه نمیخوام ببینمت..

امیر رفت و روزهای بعد پیغام های فراونی داد اما جواب منفی میدادم.براش میمردم واقعا دوسش داشتم اما چطوری میتونستم بگم مادرش منو خورد کرده؟ آیا میتونستم یه عمر طعنه ها و توهین و تحقیر مادرش رو تحمل کنم؟اینطوری که مادر امیر میگفت:شاید خود امیر هم رنگ عوض میکرد.به هر حال اون رو از ذهنم خارج کردم تا به قول مادرش مانع خوشبختی او نشم.چهار ماه بعد امیر رو به طور اتفاقی تو خیابون دیدم!! خیلی لاغر شده بود طوری که نشناختم!

جلو اومد گفت: هلاکم کردی..اگر حاضر نشی با من ازدواج نکنی خودم رو میکشم باور کن همچین کاری رو میکنم.گفتم:اگه هزار بار خودت رو بکشی باهات ازدواج نمیکنم.چند ثانیه نگاهم کرد.نگاش همون نگاه  روز اول بود. دلم رو لرزوند.سرخ شدم و قبل از اینکه چیز دیگری بگوید خدافظی کوتاهی کردم و به راهم ادمه دادم...یه هفته بعد زنگ مدرسه خورد برای اینکه از فکر و خیال بیرون بیام با شمیم به طرف خونه رفتیم.صدمتر مونده بود به درختی که امیر در کنارش همیشه می ایستاد اونجا رو شلوغ دیدم! یعنی چی شده بود؟جلوتر که رفتم.حجله ای رو دیدم که عکس امیر روی اون نصب شده بود!زانوانم سست شد.روی زمین نشستم.

شمیم که نمیدونست موضوع چیه! زیر بغلم رو گرفت و گفت:چی شد؟ چرا اینطوری شدی؟به عکس امیر اشاره کردم و گفتم:نگاه کن اونو میشناسی؟با تعجب نگاه کرد و گفت:نه!خدا بیامرزدش چطور مگه؟گفتم که هیچی برو جلوتر و بپرس چرا مرده؟شمیم رفت تا از کسانی که داشتند حجله رو تزئین میکردند بپرسه.حالم خیلی خراب بود.دو سه دیقه بعد شمیم اومد و دلیل مرگ امیر رو گفت:میگن بیچاره خودش رو کشته! یکی از اونا که از نزدیکاش هستن میگه عاشق یه دختری بوده که ظاهرا دختره بهش جواب منفی داده بود و...دیگه صدای شمیم رو نمیشنیدم یعنی هیچ صدایی رو.انگار آسمون روی شانه هام سنگینی میکرد یه نگاه به امیر از توی قاب عکس انداختم منو به طرف خودش میکشید. بغض گرفته بودم اشک از چشمام که خودش می جوشید اشک سرازیر شده بود واای من چیکار کردم آخه این کار من ارزش جون یه آدم رو داشت ارزش کسی که بیشتر از یه آدم بود برام کسی که دوستش داشتم  زندگی ما آدما چقدرر بد شده چرا نمیتونیم به اون چیزی که میخواییم برسیم درصورتی که داریم تو این دنیا زندگی میکنیم و چرا این دنیا ما رو میخواد و بعضی از ماها اونو نمیخوایم.شب و روز خودم رو سرزنش میکنم و وقتی بهش نگاه میکنم همون نگاه روز اول رو داره گاهی دوست دارم به جنین هایی که توی شکم هستن و هنوز به دنیا نیومدن بگویم اینجا احتمال زندگی کم است نیاید....

(اینم قول داستانی که داده بودم البته فکر میکنم داستانقبلیم 16/6/92 بود از اون موقع هنوز چیزی ننوشته بودم و قرارم نبود بنویسم.یه سری لینک از داستان های قبلیم گذاشتم برای بچه هایی که تا حالا داستانای منو نخوندن عشقی که هرگز سرد نشد و من مقصرم رو بهترین داستانا هستن اصلا خودم نمیگم بچه هایی قبلا خودن گفتن از بین داستان هام اینم پیشنهاد و اینم میدونم نویسنده(که نیستم همینطوری مینویسم)کاملا مزخرفیم)

حلقه

بخاطره پدرم

من مقصرم

عشقی که هرگز سرد نشد

بی انتظاری عشق

والنتاین سیاه

تو و من کجا هستیم؟

 

*Ice Boy*

 

 

پسر یخی 



بازدید (243)

امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 6 نفر مجموع امتیاز : 35

طبقه بندی: جملات عاشقانه, داستان های زیبا, جملات زیبا درباره زندگی,
مطالب مرتبط:
نقاشی...
دنیات...
هیچکس...
آخرش دنیا همینه...
دنیای ما...
یلدا...
محرم...
ساعت های بی پایان برفی...
دوست دارم های تو...
دلخوشی...
[ یکشنبه 09 شهريور 1393 ] [ 22:52 ] [ امیر ]
نظرات
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
این نظر توسط مینا در تاریخ 1393/10/21 و 0:10 دقیقه ارسال شده است

حالا نمیشد انقد غم انگیز تموم نشه؟شکلک
خو مثلن عاخرش میگفدی پسره نمرده بوده بعدم دخدره رو یه دفه از پشت بغلش کرده ...بعدم به خوبیو خوشی زندگی کردن ..اینجوری بهتر بود که نبووود؟؟؟حتمن باید اشک عادمو دربیاری؟شکلک
در کل خوب بود ولی یکم بعضی جاهاشو خودمونی نوشته بودی بعضی جاهاشو کتابیشکلک
پاسخ : TanQ..شکلکشکلک

این نظر توسط روژِین یاهمون اشکنازقبلی در تاریخ 1393/9/5 و 15:28 دقیقه ارسال شده است

سلام ننامرد یه دورانی من اجیت بودم.همتون منوفراموش کردید.بات قهرممممم کلیم اپ کردم بم سرنزدید:بایS
پاسخ : Nabodam...Miam

این نظر توسط alone girl در تاریخ 1393/7/23 و 12:55 دقیقه ارسال شده است

اپـــــــــــــــــــــم
پاسخ : Bashe

این نظر توسط ردپای عشق در تاریخ 1393/7/12 و 12:52 دقیقه ارسال شده است

بی خیال خیالت میشوم

همان خیالی که هیچوقت سهم من نبود !


این نظر توسط دخترك تنها در تاریخ 1393/7/2 و 23:51 دقیقه ارسال شده است

ببخشيد دير شد
ولي اومدم اخرش
خوندم داستانتونو خيلي قشنگ بود
اوميدوارم موفق باشيدشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک
پاسخ : =;شکلک..Nashnakhtam Ama Mamnon vaght Gozashti

این نظر توسط سامانه پیامک در تاریخ 1393/7/2 و 1:36 دقیقه ارسال شده است

با سلام خدمت شما مدیر محترم
شما می توانید با عضویت در طرح همکاری فروش پنل و خطوط پیامکی از بازدید کننده وبلاک خود درآمد کسب کنید
ابتدا وارد آدرس زیر شوید و مراحل ثبت نام رو کامل نمائید
http://sms.mida-co.ir/hamkar
سپس وارد پنل کاربری شوید و از قسمت شبکه فروش و بازاریابی کد های مربوط به فروش پنل را در سایت خود قراردهید بعد از معرفی هر کاربر به شما 25 درصد سود فروش داده می شود
جهت کسب اطلاعات بیشتر به سایت زیر مراجعه نمائید
mida-co.ir
info@mida-co.ir

این نظر توسط alone girl در تاریخ 1393/6/31 و 18:20 دقیقه ارسال شده است

مر30

این نظر توسط شبنم در تاریخ 1393/6/31 و 15:31 دقیقه ارسال شده است

پاره تنم به تن دیگری رفت عادتم راکه میدانی چندشم میشودلباسی راکه به تن دیگری رفته وبپوشم...

این نظر توسط شبنم در تاریخ 1393/6/29 و 19:02 دقیقه ارسال شده است

خیلی قشنگ بودیکم گریم گرفت..امیرمنم دوستم داره اماگاهی حرفایی میزنه که ..الانم چندروزه بی خبرم ازش.....متن هات فوقالعاده ستشکلک
پاسخ : شکلکLotf Dariiشکلک..TanQ

این نظر توسط یاقوت در تاریخ 1393/6/28 و 17:03 دقیقه ارسال شده است

دوست من …
این روزها هوا پر شده از آرزوهای خوب
،که برایت به بادها سپرده ام .
کاش پنجره ات باز باشد…شکلکشکلکشکلک
پاسخ : =;Tnxشکلک


تبلیغات
ورود
آرشيو مطالب
موضوعات
جملات عاشقانه

داستان های زیبا

جملات زیبا درباره زندگی

جملات زیبا درباره خدا و امام زمان(عج)

آهنگ های جدید

خبرنامه
با ثبت نام در خبرنامه آخرین مطالب و اتفاقات پسـر یـخـی را در ایمیل خود داشته باشید...
جهت ثبت نام در خبر نامه آدرس ایمیل خود را در کادر زیر بنویسید!
 
آمار سایت
بازديدهای امروز : 14 بازدید
بازديدهای ديروز : 2 بازدید
بازديدهای این هفته : 16 بازدید
بازدید این ماه : 202 بازدید
بازدید سال : 603 بازدید
كل بازديدها : 364,254 بازدید
كل کاربران : 12 عدد
كل مطالب : 285 عدد
كل نظرات : 847 عدد
امروز : سه شنبه 30 مرداد 1397